تبليغاتX
-"-"-Design By : TopBloger.Com-"-"-> زندگی شاید همین باشد

زندگی شاید همین باشد

شیطان اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او خون می شود

در خانه تن می چرخد و می گردد و می ماند

آنجا او می شود من ***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟ بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات هر موقع باز است

من ناخوشم داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟ ***

شب بود اما صبح آمده این دوروبرها

این ردپای روشن اوست این بال و پرها ***

لطفت برایم نسخه پیچید: یک شیشه شربت،آسمان

یک قرص ِخورشید ی

ک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم

عرفان نظرآهاری

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:9 توسط سمانه| |

کاش میشد به تو یک نامه نوشت.

نامه را دست خدا داد که باور بکند...

بی تو من در ترک آیینه ها میشکنم.

کاش میشد که خدا،

آخر نامه به جای من امضا بکند

و بگوید به تو برگرد و

تو نیز..................

تو فقط محض خدا برگردی !!!

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 9:56 توسط سمانه| |

6 خرداد 90 - 08:47

Qeysar


رفتار من عادی است

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 12:13 توسط سمانه| |

*دلم تنگ است .* *

بیا ای روشن .... * *

ای روشنتر از لبخند * *

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها * ** *

دلم تنگ است . ** * ** *

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه * *

در این ایوان سرپوشیده و این تالاب مالامال * *

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها * *

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی. * *

شب افتاده است و من تنها و تاریکم .... * *

و در ایوان من دیریست در خوابند * *

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی * *

بیا ای مهربان با من ! * *

بیا ای یاد مهتابی*

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 20:16 توسط سمانه| |

نگران نباش

حال ِ دلم خوب است !!!



نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست

نه از شیون های مدامش، به وقت ِ خواستن ِ تو



آرام

جوری که نبینی و نشنوی

گوشه ای نشسته و

رویای داشتنت را به خاک می سپارد ،

خیال ِ روشن ِ خوشبختی ات را رنگ می زند

و

بغض های بیشُمارَش را می شُمارد.





تو هم ،



تنها لطفی کن

و به وقت رفتنت



به خاک بگو :

روی دلم نه،

روی سرم بریزد...!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 20:2 توسط سمانه| |

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می شنوم؛ می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم.

به تو می اندیشم.

ای سرپا همه خوبی!

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را، تنها تو بدان.

تو بیا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز؛

ریسمانی کن از آن موی دراز؛

تو بگیر؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستی تو بجوش.

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست؛

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.
فریدون مشیری
نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:34 توسط سمانه| |

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی
تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن 
باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جست وجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی كه در تنهاییم روییدند با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من
تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی
از تنهایی و حسرت رها كردم.
این بود آخرین حرفت و رفتی...!
و من بعد ار عبور تلخ و غمگینت
چشم هایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی
خورشید وا كردم.
نمی دانم چرا رفتی...؟
نمی دانم چرا...؟
 شاید خطا كردم و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا...؟
تا كی...؟
برای چه...؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد ا
رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد
من بی تو تمام هستم از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن كه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد...
برگرد و ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید كسی از پشت
قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو :
كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است
در امواج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا...؟
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای
شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا كردم.....  
نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:9 توسط سمانه| |

و امروز دلم لرزید!!!


و حقایقی آشکار شد!!!


و با خدای خود به سخن نشستم!


و علت واقعه را جویا شدم!


و سه احتمال پاسخم بود :


- اول آنکه تقاص گناهان گذشته را پس می دادم!


- دوم آنکه مورد آزمایش و امتحان الهی قرار گرفته بودم!


- سوم آنکه نشانه و آیه ای برای دریافت پیامی خدایی ارسال شده بود!


و هر کدام از این سه احتمال را که بررسی کردم 

دریافتم که خدای من عاشق من است!


و من نیز بیش از پیش به او عاشق گشتم!


اگر احتمال اول حقیقت داشته باشد,

از لطف خداست که در این دنیا عذابم کرده

تا آتش عذاب اخروی بر من خنک شود.


و اگر احتمال دوم محقق باشد از رحمت

پروردگارم است, که بر من نمایاند که هنوز

لکه ای از انسانیت در دلم باقیست! و خدا

هنوز امید پیشرفتم را دارد و مرا قابل آن

دانسته که گوشهْ چشمی به من اندازد!


و در صورتی که احتمال سوم واقع باشد

از کرم و بخشش یزدانیست که دلم را به

راهش هدایت می کند و چشمانم را

آماده دیدن حقیقتی نو می سازد! 


و خواستار کاشتن بذری از از گلهای

حقیقت در کشتگاه دلم است/.


و شاید زنگ خطریست که مرا هوشیار

سازد که ظرفم پر شده و باید به دنبال

ظرفی مقاوم تر و حجیم تر بگردم تا

گنجایش درک مراتب بالاتر را داشته باشم!!!

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:20 توسط سمانه| |

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن  چون شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 0:27 توسط سمانه| |

چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

فريدون مشيري



نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 19:41 توسط سمانه| |


آخرين مطالب
» شیطان
» کاش میشد
» رفتار من عادی است
» دلم تنگ است
» نگران نباش
» زمزمه مبهم آب
» شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی
» دل
» كسي ديگر.............
» چرا از مرگ مي ترسيد ؟

Design By : TopBloger.com